|
اين شايد يكي از عاشقانه ترين نوشته هايي باشد كه در دنيا وجود دارد، مي دانيد چرا، چون از سر عاشقي نوشته مي شود، عاشقي! چيزي درونم به جوشش در آمده است، كلماتي است كه در ذهنم جابه جا مي شود، حرفها، واژه ها، جمله ها، من هم ناتوان از مهارشان، دل به دستشان سپرده ام، ديده به راهشان، پاي به جاي پايشان، مي گذرم و مي روم قدم به قدم به دنبالشان، دلم را به دست چه كساني سپرده ام؟ نمي دانم، چرا چنين كرده ام، نمي دانم، چرا؟ راستي چرا؟ چرا گاهي دلمان مي خواهد همه چيز خودش پيش برود، چرا گاهي دوست داريم زمان ما را به سمت آنجا كه مقصود اوست رهنمون باشد و گاهي مانند سنگ يا شايد چيزي شبيه سنگ، در مقابل حوادث مي ايستيم، فرياد مي زنيم كه نمي خواهيم، عاشقي كداميك از اين دو است؟ از علامت سوال بدم مي آيد. دوست دارم جملاتم را با نقطه تمام كنم. نمي خواهم كسي فكر كند من نادانم. اين روزها سوال ديگر بهانه اي براي دانستن نيست. واي كه چقدر خسته ام. چقدر دوست دارم همينطور به نوشتن ادامه دهم. همينطور عاشقانه. باور نمي كنيد. باور نمي كنيد همه اينها از سر عاشقي است. واي به شما. اولين سوالي كه در ذهنتان مي آيد اينكه كه عاشق چه كسي؟ (لعنت به اين علامت سوال) چه اهميتي دارد. يا بهتر است بگويم چقدر اهميت دارد. (به لج هم كه شده بعضي جملاتم را با نقطه تمامي مي كنم) مي گفتم. چقدر اهميت دارد كه عاشق چه كسي. اصلا مگر عاشقي تعريفي دارد در حد اندازه هاي من. نمي دانم. نمي دانم و نمي توانم بپرسم. تنها احساس عاشقي مي كنم. احساس مي كنم، نكته اي در درونم، همان كه اول گفتم، جملاتي مبهم در وجودم به حركت درآمده است. يكي اشان همين الان از مقابل گذشت و چهره اش را ديدم. مي دانيد چه بود؟ (دوستت دارم) صبر كنيد. يكي ديگر هم دارد مي آيد. (تو ستاره شبهاي مني) باور كنيد من اين جملات را در مقابل چشمانم مي بينم. نه من ديوانه نشده ام. هيچ اتفاقي نيفتاده است. فقط درونم چيزي است. يك جايي در همين سايت نوشته ام: كسي درون من است. روزي كه آن شعر را نوشتم احساس كردم خلايي عظيم كه در زندگي من وجود داشته است، ناگاه عميق شد و بعد از يك حس عجيب لبريز گشت. كسي آنجا بود اما او هم نمي دانست. نمي دانست كه من عاشق شده ام. سرودم: كسي درون من است كه از دريچه چشمم به كوچه مي نگرد. اما كسي سروده ام را نشنود. هيچ كس مرا به خاطر چنين احساس نستود. هيچ كس مرا منع نكرد. اما يكي دلم را ربود. واي كه هنوز كلمات به جريان خود در اين حضور سيال ادامه مي دهند. موسيقي هم نمي تواند دردي از من دوا كند. شعر نمي تواند درونم را آرامش ببخشد. بايد چيزي بگويم از جنسي فراتر از تمام ادبيات، شما چنين جنسي را مي شناسيد. شما چنين رنگ و بويي را سراغ داريد. واي كه بيان همه آنچه درون دلم موج مي زند در قالبي مانند كلمات چقدر تهي به نظر مي رسد. حتي نمي توانم درونم را در آنها آغاز كنم چه رسد به اينكه به سرانجام برسانم. خوب است كه اين صفحه را مي شود تا هر كجا كه خواست ادامه داد، صبر كنيد. يكي ديگر از آن جمله ها دارد مي آيد: اين بار جمله نيست، چيزي است فراتر از آن، فراتر از روياهاي من،
مرا در آغوش بگير، ببين كه قلبم چگونه در كنارت آرامش مي يابد، چشمانم ديگر نمي گريند، دستانم ديگر نمي لرزد، ناتواني از من دور شده است، معجزه كرده اي، مي داني؟ روزي از ميان دشت هاي عالم مي گذرم، با پاهاي برهنه، و بر روي لطافت دوست داشتنت، براي هميشه اقامت مي گزينم، براي خانه ام جايي را در نظر بگير، كه هيچ گاه فراموشم نكني، حتي اگر نتوانم در آن كلبه زيباي عاشقي حضور يابم، از همين جا، همين قدر دور، سلام. دوستت دارم. مي دانم كه دوستم داري.
|
||