|
گفته بودم كه تو الفباي عشق مني، مي داني، اين روزها احساس مي كنم تمام آنچه در دل من مي گذرد، در چشمان تو نيز حضور دارد، هر چه در قلبم جريان دارد، ... . آي لب ها! زمزمه اش كنيد، دست ها! به انتظارش بنشينيد، چشمها! بر راهش باشيد، اگر كسي صداي مرا مي شنود، پنجره عاشقي را بگشايد و به سوي باغ وصل هزار بار نام مرا فرياد كند، شايد درختان باغ دلشان به رحم آيد و شكوفه هايشان كمي زودتر بشكفد، من اينجا به تماشا ايستاده ام، ترا، من آرام نجوا مي كنم، ترا، من دوست دارم ترا. همين!
مرداد 1382 |
||