كوچه عاشقي

به خاطر كيفيت پايين صدا پوزش مي طلبم اما براي كاهش حجم راه ديگري به ذهنم نرسيد.

 

مدتهاست كه به همراه شنيدن موسيقي ننوشته ام. مي خواستم بر روي اين موسيقي حرف بزنم. اما گفتم باشد تا موسيقي به جاي دلم با قلبت سخن بگويد. مي داني چرا اينقدر ساده مي نويسم. از آغاز عاشقي، تا به حال اينقدر احساس سادگي نكرده بودم. اينقدر از سادگي خوشم نيامده بود. حالا احساس مي كنم ديگر به هيچ چيزي نياز ندارم و اين باعث مي شود تا احساس كنم نبود هيچ چيزي نمي تواند مانع از حركتم و رسيدنم بشود.

تنها در اتاقم نشسته ام و به تو مي انديشم. مي داني. دوست دارم همينطور برايت بنويسم از دلم و از نگاهم كه اين روزها هر دو سخت دلتنگ تو هستند. حتي وقتي تو را مي بينند، مي شوند و يا احساس مي كنند. دوست دارم بنويسم كه پس از هر بار ديدنت چشمهايم تا ساعت ها تو را بهانه مي گيرند. بگويم كه بعد از هر بار كه عطر تو مشام وجودم را پر مي كند تا روزها قلبم تند مي زند. نمي داني چقدر تند مي زند.

كجايي نمي دانم. چه مي كني نمي دانم. به چه مي انديشي نمي دانم. نمي دانم. نمي دانم. مگر مي شود عاشق بود و اينهمه بي اطلاع. بي خبري تا كي. تا كي؟ (مي داني گذاشتن علامت سوال چقدر برايم مشكل است. اما ...). مي داني (...). مي دانم اكنون كجايي. تو هم اكنون در درون مني. هماني كه درون من است. مي دانم چه مي كني. با هر نگاهت مرا بيشتر عاشق و با هر واژه بيشتر اميدوار مي كني. مي دانم به چه مي انديشي. مي دانم. به يك روز و روزهاي پس از آن. مي رسد اگر خدا بخواهد تمام روزهايي كه در روياهايمان به دنبالش مي گرديم. مي رسد و اگر خدا بخواهد ما از همه آنها عبور خواهيم كرد. پس من بي خبر نيستم.

نمازم دارد دير مي شود. مي خواهم بروم برايت دعا كنم. براي خودم هم. مي خواهم بروم برايت اشك بريزم. فقط براي تو. من لايق اشك نيستم. من....

مي داني عزيز دل؟ آري مي داني. پيش از اين برايت گفته ام. گفته ام چقدر دوستت دارم يا چقدر در انتظار تو هستم. گفته ام كه حاضرم همه وجودم را نثارت كنم. حاضرم ... . مي خواهم حقيقتي را برايت بگويم. روزي كه برايم نوشتي كه مرا دوست داري، زير درختهاي خيابان  قدم زدم و شعر گفتم. عاشقانه ترين اشعار عالم را. با خودم حرف زدم. زمزمه كردم. نمي دانم ديگر چه بر من گذشت. اما هنوز به پايان خيابان نرسيده بودم كه متولد شدم.

دوستت دارم. خوب مي داني. به حضورت مطمئنم. اميدوارم و دست به سوي آسمان، تا فرود آيد رحمتي و من و تو با هم و در كنار هم بمانيم و بگذرانيم. تو درون مني. تو الفباي عشق مني. تو را در كوچه عاشقي، باغچه عاشقي، پنجره عاشقي، دريچه عاشقي و از سر عاشقي يافته ام.

حرفهايم تمام شد. بگذار نماز بخوانم باز بر مي گردم. واي خداي من. گويي در مقابلم نشسته اي.

چند ساعتي از نوشتن سطور بالا مي گذرد. شايد حدود پنج ساعت. اكنون 1 بامداد است. چشمهايم آنقدر مي سوزد كه خيره شدن به كلماتي كه مي نويسم براي غيرممكن شده است. مي خواهم برايت كمي صحبت كنم. امشب پس از پايان نماز، از خدا خواستم تا به من بياموزد كه گناه نكنم.

اكنون 7:40 دقيقه صبح روز بعد، يعني سوم شهريور است. مي بيني زمان چه زود مي گذرد. آنقدر زود كه اكنون يك هفته است در دفتر روزگارمان چيزي ننوشته ام. اما غصه نخور. مرا كه مي شناسي. به يك شب جبران مي كنم. آنقدر مي نويسم كه جا كم بيايد. داشتم از ديشب مي گفتم، از خدا خواستم كه به من بياموزد ديگر گناه نكنم. مي داني. خدا به من گفت كه بايد ديواري عظيم از ايمان و اراده و صبر و توكل ميان خويش و گناه برفرازم. مي خواهم اين روزها كه تو ... من نيز به ساختن اين ديوار مشغول باشم. اما در دلم به خدا مي گويم، در ميان اجزاء ديوار من چيز ديگري نيز هست كه نمي دانم بر استحكام ديوارم مي افزايد يا آن را سست مي كند و آن عشق است. عشقي كه در خود به تو احساس مي كنم. فكر مي كنم اگر جنس اين علاقه نيز از جنس محبتم به خدايي باشد كه به او ايمان دارم و توكل مي كنم، اين عشق بر دوام اين ديوار بيفزايد و مرا در رسيدن به روياهايم ياري كند. تو نيز دعا كن تا محبت تو، در دل و جانم بنشيند و مرا به سوي تو سوق دهد. به سوي تو در مسير خدايم كه بايد هدف نهايي ما باشد.

شايد خيلي ها با خودشان بگويند، من صبح ها عجب حرفهاي عجيبي مي زنم. اما مي دانم كه تو چنين نمي انديشي و تمام گفته هاي مرا باور داري و اين از سر عاشقي است. ساعت 7:47 دقيقه است.

اين مطلب هم تمام شد. دوست دارم همينطوري بماند. سياه بر روي سفيد. نه تصويري داشته باشد نه رنگي. عاشقي همينقدر ساده. اما همين قدر عميق. روزت به خير، روزگارت به سلامت. عزيز دل.

نسيم

سوم شهريور 1382

بازگشت به صفحه اصلي